تبليغاتX
گفتگو آزاد

گفتگو آزاد

گفتمان

تمامیه دینم به دنیای فانی..........شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی .... به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها...........به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود....حکایت ما جاودانه شود

تنها چیزی که از ما آدما به جا می مونه همین محبت و به یادآوری اونه...چیزی که همیشه جاودانه می مونه...چون محبت دائمیه...تو ذهن حک میشه...مثل بعضی از دوستیا که همیشه هست .حتی اگه دوست هم نباشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:10  توسط ویلیام والاس  | 

سلام

دستام دارن میلرزن و چشمام گریونه....شاید خود سالار بخشیدم که رمز ورود یادم اومد...

شاید شمایی که تازه دارین این مطالب رو میخونین از جریان بی خبر باشین ولی قدیمی ترا یادشونه

که اینجا چه اتفاقایی افتاد...یادشونه که سالار یا همون ویلیام والاس به خاطر بیماری سختی که داشت از دنیا رفت و یه قول سخت از من گرفت که چراغ وبلاگشو خاموش نزارم....ماهی یه بار....وبلاگو آپ کنم....ولی من....

من بازنده شدم....امشب بعد از مدتها یاد سالار افتادم و داشتم کامنتا و میل هایی رو که به من زده بود رو می خوندم....مثل شبی که فهمیدم داره میره اشکام سرازیر شد و هق هقم بلند شد....

به خودم لرزیدم از این بد عهدی و سخت تر از همه این بود که رمز ورود به وبلاگم فراموش کرده بودم...ولی بعد از کلی کلنجار و ناراحتی و دلخوری از خودم یکدفعه یادم اومد....

من خودم رو نمی بخشم و به شما قدیمی ترا حق می دم منو نبخشین....

ولی این یادآوری رو به فال نیک میگیرم...

سالار ...دو تا پائیز گذشت و تو پیش ما نبودی....پیش ما نبودی ولی تو قلبمون اون ته تها بودی...الان بهاره و یادت دوباره جوونه زد و اومد بالا...منو ببخش

سلام!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:25  توسط ویلیام والاس  | 

پرواز فرصتی است برای گذر از سرزمینهای ناشناخته
.فرصتی برای تجربۀ آسمان و لمس آن
.پرواز، بزرگی می دهد و انتظار فروتنی دارد
.عظمت است و اما به تواضع نیازمند
.پرواز، شوق سفر می خواهد و شور او
پرواز، هنوز بالا نیست بلکه میان بالا و پایین است
و معلوم خواهد کرد که آیا تسلیم جاذبۀ زمین خواهی شد یا جاذبۀ آسمان؟
در زمین بودن و جذب آن شدن، مرگی است آرام
، اما از آسمان فرو افتادن و جذبۀ زمین را پذیرا گشتن خرد و تکه تکه شدن است
.و این مرگی است دردناک و وحشت انگیز
.پرواز، پیمودن آسمان است و به آن سوی باران رفتن
.وراء را بوسیدن و به فرا رفتن
.شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضای به چشم نیامدنی
.پرواز، خود را به باد وزان سپردن است و وزیدن
.عبور است و از دور به نظر رسیدن
.پرواز،از بالا دیدن است و از پایین دیده شدن
.گذشتن و گرفتار نشدن است
.دوست داشتن است و دل نبستن
.پرواز، سبکبال بودن است و نداشتن
.پرواز، ارتباطی عمیق است با آنچه در عمق آسمان است
...پرواز، کلید رهایی است
،و پرواز، سکوت است و گاه فریاد کشیدن
.سکوت است و گاه فریاد کشیدن
 
قسمتی از کتاب رؤیای راستین
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 17:21  توسط ویلیام والاس  | 

امروز به عابری برخورد کردم با خضوع زیاد به او گفتم: ببخشید
عابر با ادب تمام گفت، شما ببخشید ندیدمتان
من و این غریبه با کمال ادب و احترام از همدیگر خداحافظی کردیم و
هر یک به راه خود رفتیم
بعد از ظهر همان روز، در منزل، در منزل مشغول پختن شام بودم
(پسرم پشت سرم ایستاده بود، تا برگشتم به او برخوردم( مثل صبح با آن آقا
!چیزی نمانده بود بخورد زمین. با بداخلاقی گفتم: خودت را بکش کنار
.او رفت و دل کوچکش شکست. متوجّه خشونتم نبودم
:شب در رختخواب دراز کشیده بودم، ندایی به گوشم رسید
،چطور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی، اما با خانواده و عزیزانت
اینقدر بد رفتاری کردی؟ برو آشپزخانه را نگاه کن، دم در چند شاخه گل افتاده
گلهایی هستند که پسرت برایت آورده بود، خودش آنها را چیده بود
رنگهای صورتی زرد و آبی، پشت سرت ایستاده بود که تو را غافلگیر کند
تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟
،خیلی خجالت کشیدم، اشکم سرازیر شد
آهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم
،گفتم: بیدار شو کوچولوی من، بیدار شو عزیزم
اینها همان گلهایی هست
،او لبخندی زد و گفت: آنها کنار آن درخت بودند
، آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند
. می دانستم که از آنها خوشت می آید، مخصوصا از گل آبی اش ند که تو برایم آوردی؟
،او لبخندی زد و گفت: آنها کنار آن درخت بودند
، آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند
. می دانستم که از آنها خوشت می آید، مخصوصا از گل آبی اش 
گفتم: از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم
،او گفت: عیبی ندارد مامان . گفتم: من هم تو را دوست دارم پسرم
.گلها را هم دوست دارم، مخصوصا گل آبی را
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:23  توسط ویلیام والاس  | 

جای خالی چشمانت را

                     نه تصویری در افکارم پر می کند

                      و نه صدایی که در خاطراتم قدم می زند

و نه نوشته هایت که گوشم

زمزمه شان را عادت دارد...

حتی بغض ترکیده ام هم نمی تواند اندازه اش بگیرد

                       ولی شب هم پای خوبی است...

                                                    برای من...

که تنها / به تنهای دست نیافتنی ام

                                                   که رفته

                                                           می اندیشد...

آره دوستای عزیزم..جای خالی سالار را هیچ چیزی پر نمی کند ولی نوشته های شما

که به یادش هستین حداقل منو یکم آروم می کنه و مطمئنم که سالار هم تمامی اینها

را متوجه می شه...مطمئنم...دوستای خوبم...

سالار از من یه قول خیلی سخت گرفت....که بعد از رفتنش/من وبلاگشو ادامه بدم

سالار نمی خواست وبلاگش بعد از رفتنش خاموش بشه...

ببخشید...من نمی دونم چی باید بگم یا بنویسم...ولی ماهی یکبار(خودش گفت ) و

اگر مطلب لایقی پیدا کردم...حتما بیشتر سعی می کنم وبلاگ رو اپ کنم....

من مطمئنم ...سالار صدای قلب همه ما رو می شنوه....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 23:1  توسط ویلیام والاس  | 

آخرین برگ دفتر زندگیم

 

سلام خدمت تمام دوستای گلم

دوستایی که از جانم برایم عزیزتر بودن و خواهند بود

خب گلای من دوستای خوبم

من به آخرین برگ از دفتر زندگیم رسیدم

و حال  این آخرین برگ دفتر زندگیم را می نویسم فقط به عشق شما

دوستای خوبم

دوستدارم در این برگ آخر زندگیم از شما دوستان گلم تشکر کنم

دوستای خوبم شما خیلی چیزها به من یاد دادید

به من یاد دادید که با همه بدیها ی دنیا بازم می شه از خوبی گفت

به من یاد دادید که می شه تا آخرین لحظه امید داشت

به من یاد دادید که مرگ پایان زندگی نیست بلکه آغازیست دوباره

و من تمام اینها رو مدیون شما هستم

من با دیدن  شماها تازه فهمیدم که :

هنوز هستند افرادی که دلشان به وسعت دریاست و قلبی دارن به زلالی آب

من با دیدن شما فهمیدم هنوز( صداقت ، پاکی ، انسانیت و ............

وجود داره و هنوز افرادی هستند که به این بایدها ایمان دارن

من در این مدت کوتاه خیلی چیزها از شما یاد گرفتم

اما حیف که دیگر فرصتی ندارم

تا بتوانم از زحمات شما تشکر کنم

کاش کمی زودتر با شماها آشنا می شدم اما خوشحالم که بلاخره آرزوی

چندین سالم بر آورده شد

من همیشه آرزو داشتم که دوستای داشته باشم مثل شماها و حالا خوشحالم

که آرزوم بر آورده شد

این دم آخر از خدا گلایه ندارم که چرا شما را باید ترک کنم

اما ناراحتم از اینکه دیر شما دوستان را شناختم

خب گلای من ببخشید که نمی تونم برای تک تکتون نامه بنویسم

و از تک تکتون تشکر کنم

چون نه حالم خوبه و نه دیگه این دستام توان نوشتن داره

پس به این نامه آخر بسنده می کنم و در این آخرین برگ از دفترم از همه

شما دوستان تشکر می کنم و ازتون می خوام که اگر بدی کردم اگر باعث

شدم خاطرتان رنجیده بشه بر من ببخشید و منو حلال کنید

این دم آخر فقط از خدا یک چیز می خوام

اونم آرزوهای خوب برای شما دوستانم

راستی من پاییز را نمی بینم اما اگر پاییز آمد

بهش بگوید من عاشقش بودم

 

 

در این دیارهرچه خواهیم

 

 نمی یابیم

 

 هر چه جستیم

 

 نیافتیم

 

 پس  چه بخواهیم

 

که خداوند عزوجل

 

 که در کارهایش

 

نیست فرشته عجل

 

نسیب ما کند

 

 نمی دانیم روزگار خود را چگو نه

 

 می گذرانیم

                                 گاه با خنده گاه با گریه می سرا نیم 

                                                گریه های

                 دوری از معشوق اشک های در چشم خود می پرورانیم

تا  که بزرگ شود ان را بریزانیم

 

گاه که دل همچو ماه گرفته است

 

خشم هوای نفس را می جو شانیم

 

وگاه از دیدارمحبت دیدار دلبر خنده های بر لب می نماییم

 

ما این چنانیم که گفتیم

 

ما گر ببینیم عاشقی ازعشق خود گریسته است

 

دست مهربانی

 

 بر سراو می کشانیم وآوای غم انگیز جدای را می سرا ییم

 

تا که گر یه های دل را از چشم بزداییم

 

وغم معشوق را از دل عاشق بزداییم

 

 

 ما این چنانیم که گفتیم

 

ما عاشقانیم که در هر قصه عشقی لیلی ومجنون دیگری می افرینیم

 

 ولی هیچ گاه سرنوشتی همچو لیلی ومجنون نمی خواهیم

 

دوست داریم که در کنار لیلی خود مسیر عشق زندگی خود را بپیمانیم

 

ما این چنانیم که گفتیم .

 

فدای روی ماه همتون بشم ...خداحافظ ...... حلالم کنید .........

.............. viliamwalas ...............

.......salar.......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:18  توسط ویلیام والاس  | 

من از اغاز به پایان رسیدم

 

حالمان بد نيست ، غم کم مي خوريم

 

کم که نه ، هر روز کم کم مي خوريم

 

آب مي خواهم ، سرابم مي دهند

 

عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند

 

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بيدارم نکردي آفتاب !؟

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 

بي گناهي بودم و دارم زدند

 

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

 

از غم نامردمي پشتم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

يک شبي بيداد آمد ، داد شد

 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

 

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

 

عشق اگر اين ست ، مرتد مي شوم

 

خوب اگر اين ست ، بد مي شوم

 

بس کن اي دل ، نابساماني بس است

 

کافرم ، ديگر مسلماني بس است

 

در ميان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

 

هرچه در دل داشتم ، رو مي کنم

 

نيستم از مردم خنجر به دست

 

بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

 

بت پرستم ، بت پرستي کار ماست

 

چشم مستي توشه بازار ماست

 

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

 

طالع ام شوم است ، باور مي کنم

 

من که با دريا تلاطم کرده ام

 

راه دريا را چرا گم کرده ام

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم ، گولم مزن

 

من نمي گويم که خاموشم مکن

 

من نمي گويم فراموشم مکن

 

من نمي گويم که با من يار باش

 

من نمي گويم مرا غمخوار باش

 

من نمي گويم دگر گفتن بس است

 

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است !

 

روزگارت باد شيرين ، شاد باش

 

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 

آه ، در شهر شما ياري نبود

 

قصه هايم را خريداري نبود

 

واي! رسم شهرتان بيداد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از در و ديوارتان خون مي چکد

 

خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد

 

خسته ام از قصه هاي شوم تان

 

خسته از همدردي مسموم تان

 

اين همه خنجر ، دل کس خون نشد

 

اين همه ليلي ، کسي مجنون نشد

 

آسمان خالي شد از فريادتان

 

بيستون در حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

 

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 

عشق از من دور و پايم لنگ بود

 

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هيچ کس دست مرا باز کرد ؟ نه !

 

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !

 

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه !

 

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه !

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 

هر که با ما بود از ما مي گريخت

 

چند روزي ست حالم ديدني ست

 

حال من از اين و آن پرسيدني ست

 

گاه بر روي زمين زل مي زنم

 

گاه بر حافظ تفآل مي زنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 

يک غزل آمد که حالم را گرفت :

 

 

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم

 

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

تا درخت دوستي کي بر دهد

 

حاليا رفتيم و بذري کاشتيم

 

گفتگو آئين درويشي نبود

 

وگرنه با تو گفتگوها داشتيم". . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:11  توسط ویلیام والاس  | 

دلم گرفته ..............

 

دلم هوای بیرون از درون  می کند تا هوای تازه ای بخورد

 

 

اما انگار دست کینه توز ، دوزنده ه ای سخت قلبم را با نخ های دلتنگی دوخته است و خانه ام که پر از

 

 

شیشه های شکسته است و گرمایشش از آفتاب یخ زده است مدام آسمان تکرار را زیارت می کند .

 

 

و هیچ کس از بیرون تنگ بلور دلم ، متوجه یخ زده گی آفتاب  درونم نمی شود و فصل خشک دوباره 

 

 

 فرا می رسد .

 

 

فصلی که هر روز تکرار می شود به رنگ دلتنگی ,  به رنگ تاریکی   ,  به رنگ آوارگی

 

 

هر چند سعی می کنم که وقتی اینقدر دلتنگم که هر لحظه ممکن است صدای شکسته شدنم دل خدا را هم

 

 

بشکند  ننویسم اما انگار جنازه ام دیگر  قابل حمل نیست .

 

 

سنگین می شوم و باید بنویسم . باید . حتی اگر کسی نباشد تا بخواند

 

 

من برای هیچی ها  می نویسم برای همان اندک اثری که از خدا  در وجود م است می نویسم .

 

 

وقتی که دگر رویایی نداری به چه می اندیشی  ؟

 

 

به نبودن  ،  به دیده نشدن ،  به حس نشدن ، به رهایی از این بند

 

 

اینها را من میل به جاودانگی می دانم نه پوچی 

 

 

قفس تنگ شده  ، ته داستان من است .

 

 

شب است به آسمان می نگرم رو به خدا  ، که خدای مهربان من ، ای عظمت بی نهایت 

 

 

 آسمان و زمین و کهکشانت را سجده می کنم.

 

 

ذره ای ناچیزم در برابر عرش کبریایی تو اما من دلم نمی خواد اینجا بودن را

 

 

چرا مرا کوه ویا سنگ و یا  ستاره ای نیافریدی؟

 

 

می دانم که اشرف مخلوقاتم اما دل من گرفته ز عالم ،  هوس سفر دارم به هر آنجا که تو باشی و لیک

 

 

این زمین نباشد این جهان نباشد . من از تو به یاد گار دارم . من درونم زیباست چرا که تو درآنی پس

 

 

 مگذار این فریاد بشکسته بیشتر بشکند .

 

 

بی تفاوت شده ام واین همان ترسم بود که  به یقین تبدیل شده است .نمی دانم راهم را گم کرده ام ؟

 

 

یا زیاد پیموده ام و زود پیر شده ام .

 

 

یه روز با تمام دارایی های که داشتم از تمام چیزها بازهم دلم چیز هایی رو می خواست

 

 

اما الان چـــــــــــــــــــــــــــی . چه بیخود بی صدا شدم . چه بیهوده ادامه دادم و چه بی لذت در انتظارم .

 

 

طوفان تمام شده اما نمی دانم چرا در من هنوز آرامشی نیست ؟

 

 

به کدامین کس گویم این از نفس افتادن هایم را اما نه کسی است و نه گوشی ;اصلا کسی منتظرم نیست

 

 

انگار همه را  کور  کردن .

 

 

تا کدامین لحظات جنون می خواهد مرا ببرد این زندگی

 

 

او می برد چرا که من چیزی ، نقشی  ، آرزویی  و تصویری ندارم تا به او دهم تا مرا با خود برد

 

 

 تا برای لوح آینده نقش برکنم .

 

 

در دل این ذره ها خودم را گم می کنم ،  تابه کی ؟ نمی دانم

 

 

کاش حداقل یه آرزو در اعماق قلبم بود که مابقی جان کندنم کمی زیبا می شد ......

 

 

اما نه انگار یه آرزو دارم . همین سفر چرا تا بحال کسی به من نگفته بود که سفر هم یه آرزوست

 

 

خدایا حالا که جسممو نمی بری پس سفرمو رقم بزن . 

 

 

کاش حد اقل یه ارزوآره سفر به یه جای دور که کسی حتی ندونه که سمت رسیدن به کوی من کجاست .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:6  توسط ویلیام والاس  | 

آخرین بار .................

هميشه، آخرين بار است و چه كسي مي تواند بگويد كه نيست!

موضوع اين است كه ما آدم ها بيشتـــر اوقات در توهم گـــام مي زنيم و

فــكرمي كنيم هميشه هستيم و هستند، زنده خواهيم بود و زنده خواهند

ماند، فرصت داريم و فرصت دارند

ما آدم ها فكر مي كنيم كه هميشه فرصت جبران كردن داريم و هميشه

مي توان از چشم ها شعر مهربانانه اي خوانده هميشه دست ها براي ما

گرم مي مانند و هميشه    مي توان به كسي دل بست و برايش دلتنگ شد.

و نمي دانيم كه هميشه "شايد" اين آخرين بار باشد!

آخرين باري كه مي توان در اين لحظه گام زد!

آخرين باري كه مي توان اين فرصت را از آن خود كرد!

آخرين بــاري كه مي توان سلامــي كرد، جوابي شنيد، ســر به روي

 شانه اي گذاشت، گره اي باز كرد، دلي را شاد، اندوهي را كم و محبتي

را مضاعف! و شايد اين آخرين باري است كه مي توان به "او" انديشيد.

و ما آدمها نمي دانيم!

مثل خيلي چيزهاي ديگر كه نمي دانيم !!

واقعيت اين است كه ما آدمها غافلانه زندگي مي كنيم، ناهشيار، مست،

ســر به هوا و گاه نمي بينــيم ...      

نمي شــــنويم ... حــس نمي كنيم و در نمي يابيم.

در اين جهان كه از صدر تا ذيلش گرفتار نسبيتي تمام عيار شده،

"مرگ" هنوز قطعي ترين چيزهاست!

و عجيب نيست كه ما آدم ها قطعي ترين چيزها را فراموش كرده ايم.

زيرا كه اگر "مرگ آگاه" بوديم، ديگر تلخ نمي گفتيم و تند نمي رانديم و

خاطري را آزرده نمي كرديم و دست بر زخم نمي گذاشتيم.

با او كه بهار خاطره هاست؛ پيمان «مهرباني» مي بستيم و بر عهد خود

وفادار مي مانديم!!

زيرا كه مي دانستيم:

"شايد اين آخــرين بار باشد و چه

كسي مي تواند بگويد كه نيست؟!!!"

 

 

اگر مي دانستم آخرين بار است كه مي بينم مي خوابي

تو راسخت در آغوش مي گرفتم و دعا ميكردم خداجانت را ازتن نگيرد

 

اگر مي دانستم آخرين باري است كه مي بينم از در خارج مي شوي

تو را در آغوش گرفته مي بوسيدم و التماس مي كردم كه

برگردي                             

 

اگر مي دانستم آخرين بار است كه صداي رسايت را مي شنو م

حرف به حرفش را ضبط مي كردم تا روزها و بارها و بارها به آنها

گوش دهم

 

اگر مي دانستم اين آخرين بار است،

زماني درنگ ميكردم تا بگويم دلم برايت تنگ

 می شود                                    

 

اگر مي دانستم آخرين بار است كه با دستان لرزانت دستهايم را

مي فشاري بر زمين مي افتادم و بر پاهايت بوسه مي زدم تا مرا آمرزش

كني و با آن دستان لرزانت برايم دعا كني براي تمام مشقاتي كه براي من

روزها و شبها تحمل كردي  تا از من مراقبت كني و مرا تربيت كني

و شاید این دیدار آخر باشد قدرش بدون

 

               روزت مبارک پدر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:35  توسط ویلیام والاس  | 

اما .......... تو باور نکن ............

 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،

 که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...

با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم،

که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...

 

تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم،

دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد،

اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست،

رفتي پيش از آن که باران ببارد ...

مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!

انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...

 

بي پرده بگويمت :

چيزي نمانده است،  !

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،

مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

 

نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد،

ساده باشد، بي کنايه و ابهام،

پس از نو مي نويسم :

سلام ! حال من خوب است،

اما....... تو باور نکن......

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 2:17  توسط ویلیام والاس  |